نویسنده :
سایه - ساعت ٥:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
.........................................................................................................
.....................................................................................................................
...........................................................................!
فکر کنم از هر چیزی گویا تره...
نویسنده :
سایه - ساعت ٤:٥۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
باز هم تیک تاک ساعت و توهم شنیدن قدم های کسی نا شناخته..
بازم بیدارم ولی اونقدر نگران کننده و آزار دهنده نیست مثل بقیه ی این پنج ماه که یک شب در میون بیدارم. لا اقلش مطمئنم که اگه الان بیدارم بعدا می خوابم و دلهره ندارم که وای زنگ اول جبر داریم و من چه شکلی بیدار بمونم.
مثل شبی که تا صبح بیدار بودم و بعد باید می رفتم مدرسه و زنگ اولم جبر داشتیم. تمام شب و بغض کرده بودم ولی کسی نبود که براش گریه کنم. صبح با صدای چک چک سقف پا شدم . مامانمم پا شد. منو دید و پرسید دوباره نخوابیدی؟ بغضم به مرحله ترکیدن رسیده بود. سری تکون دادم و گفتم مامان..! گفت چیه؟ همین جوری نگاش کردم. یه دفعه ای بغلش کردم و زدم زیر گریه. چهار پنج سال بود که اینطوری گریه نکرده بودم.
یا مثل وقتی که خودمو نگه داشتم گریه نکنم. نتونستم. زنگ تفریح اول وقتی فرنوش بهم گفت چرا شلی؟ می خواستم سرش داد بزنم. بگم خب چی کار کنم؟ تقصیر من نیست که شبا تا صبح بیدارم و زجر می کشم. نزدم. اون که رفت سرمو گذاشتم روی میز و زدم زیر گریه. تمام تلاشمو کردم که کسی نفهمه. نشد.
تابستون هم همین شکلی بود یعنی شبا تا صبح بیدار بودم و بعد از سحری می خوابیدم ولی اون شب ها خوشحال بودم . الان هر شبی که بیدار باشم برام عذابه. نمی تونم تحملش کنم. نمی دونم چرا...!
مامان بهم گفت هر شبی که خوابت نبرد منو صدا کن یا می آم پیشت خوابت می بره یا با هم بیدار می مونیم. مامانم برام منبع آرامشه. نمی دونم چه سریه که تا می آد پهلوم یه جوری خوابم می بره که انگار خواب هفت پادشاهو می بینم.
ولی امشب دیگه بهش نگفتم. خوابه. گفتم به درک فوقش صبح می خوابم . مدرسه هامون تموم شده دیگه. امتحانا شروع شده و بعدش پیش...یا به عبارتی چهارم!
سال دیگه کریمی و پیشی نیستن. رفتن. دیگه نمی دونم کی می تونم ببینمشون. دلم برا هردو شون خیلی خیلی تنگ می شه. تا آخر عمرم کله پاچه منو یاد اونا می اندازه. یاد روز معلم که واسشون کله پاچه خریدیم. پیشی رفت تو اتاق و در و قفل کرد. کریمی هم از اتاق بغلی که پنجره دوتا اتاقا بهم راه داشت(البته از روی دیوار مقداریش ) رفت تو اون اتاق و درو باز کرد. کل این فرآیند ١ دقیقه طول کشید. همین کاراشون باید یادم بمونه. نمی دونم اگه سی سال دیگه بخوام به خاطر بیارمشون چی ازشون یادمه. یه تصویر های مبهمی از مردی با موهای مشکی که قیافه اش یادم نیست و حتی یادم نیست که غزال هیس گویان اداشو در می یاره و یادم نیست که مدام می گه: داغنمون کردی قنبری...! و یادم نیست که دعوامون می کرد که چرا درس نمی خونیم و یادم نیست که روز کارگاه با پیشی پروژه فراماسونری رو مسخره می کردند و یادم نیست که پیشی می گفت: این غفاری احمق الاغ... و کلی فحش دیگه می داد و یادم نیست که غزال ،کماندو بود و ترنم، فرخنده و باران، مهین و سارا، ثریا قاسمی و .. و یادم نیست که واحد شمارش دانش آموز راءسه و خیلی چیز های دیگه یادم نیست.
دلم برا امام نیری هم تنگ می شه با اینکه زیاد با هامون نبود و تازه اومده بود.
دلم واسه همه تنگ می شه. کلا حس می کنم وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم شدم. حس می کنم دبیرستان از همین الان تموم شده. دبیرستانو دوست داشتم. شاید می ترسم ازینکه بزرگ شم...
نویسنده :
سایه - ساعت ۱٠:٥٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
١ ساله ننوشتم.....!
چقدر زود می گذره...!
ولی خیلی خوبه دیدن آدمای قدیمی کسایی که شاید هیچ وقت فراموششون نکنی.
نویسنده :
سایه - ساعت ۸:٠٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢
افسردگی گرفتم... شاید به نظر اغراق بیاد ولی به نظر شما کسی در تمام لحظاتی که تو خونه اس بغض کرده دیگه چی می تونه باشه؟
وقتی غذا می خوره، وقتی موهاشو شونه می کنه، وقتی تلویزیون نگا می گنه ، وقتی تکلیفتشو می نویسه، وقتی.....
نویسنده :
سایه - ساعت ۱:۳۱ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
چه قدر اینجا سوت و کور شده...ولی خبری نیست. روزمرگی...!
نویسنده :
سایه - ساعت ٩:٠۱ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦
امروز قرار بود کلاس داشته باشیم. هلک هلک پا شدیم رفتیم مدرسه گفتن تشکیل نمی شه برگردین خونه هاتون. منم تو ماشین که به این کارشون فکر می کردم فهمیدم این در مقابل همون توطئه امون بود.
با اینکه علاف شدیم ولی بازم می گم توطئه مون تمیز بود خدایی!
نویسنده :
سایه - ساعت ٧:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤
امروز با یک توطئه ی تمیز مدرسه رو پیچوندیم. یعنی طبق قراری که گذاشته بودیم، دسته جمعی غایب شده بودیم.
فقط دونفر از بچه های خیانت کار رفتن که اونا هم دیدن هیچکی نیست برگشتن خونه هاشون. کلا کلاس ها تعطیل شد. کلی هم تهدید که نمره انضباط تون رو کم می دیم و اینا! ولی خوشم می آد هیچ کاری نمی تونن بکنن! 
آخی دلمان خنک شد! شیطنتش چسبید... فقط کافی بود یکی از معاونا منو در حال داد زدن می دید: بچه ها! فردا نیاید مدرسه....!
---------------------------------------------------------------
مرضیه می گفت: فکر کردم خودت می خوای....
منم همون طور که سرم رو شونه هاش بود و گریه می کردم گفتم: من نخواستم.
از آنجایی که در ملا عام بودیم فوژان و فرنوش پرسیدند چی شده؟ مرضیه گفت : هیچی، مساله خانوادگیه.... امان و قمری و اینا...!
چقدر راحت فکر می کردم می شه یه دوست قدیمیو که کلی لحظه خوش باهاش داشتم با یکی دیگه عوض کرد...!
--------------------------------------------------------------
همین دیگه وقتی مثل قحطی زده ها هی می ریم دانلود می کنیم، به آخر ماه نمی رسه اینترنت تموم می شه . اونوقت هی باید قاطی بنویسیم یا ننویسیم!
نویسنده :
سایه - ساعت ۱۱:٠۳ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
بالاخره امروز دوباره رفتم پیش مرضیه...
دلم واسشون تنگ شده بود. هنوز مرددم که چیزایی رو که باعث ناراحتیم شده بود فراموش کنم یا نه؟!
غرورم نمی ذاره. ولی امروز مرضیه خوب شده بود.
← صفحه بعد